|

ساعت ۴:۴۵ دقیقه ی عصر چهارشنبه است...
قطار شروع به حرکت میکنه ...
از ایستگاه دور میشه..
اما ایستگاه جا میمونه با درختان و ریل ها و هوای کپک زده اش...
منم مثه همه ی مسافرا هنوز چشمم تو استگاهه..
اما باید رفت اما کجا...؟
همه و همه چیز رو رد میکنیم..
تیرای برق، آدما، کلاغا ،رود خونه ها ،
نیمکتای خالی ایستگارو، حتی ساعت و
دود قطار وحتی ریل هارو...

من هنوز تو فکر اون دوتا کلاغ رو ی سیمم،
آره تو فکر اون کلاغهای زشتو سیاه و بدترکیب
که کنار هم رو سیما نشسته بودن..
به همدیگه نوک میزدن..
چقدر خنده ام میگیره !!!
یه پیرزن و پیرمرد روبه روم تو کوپه نشسته اند ...
پیرمرد سرشو رو شونه ی پیر زن گذاشته..
مثه اون دوتا کلاغ همدیگه رو ناز میکنن...
یعنی اینا آخرین باز مانده ی دوران....بگذریم...
حالا رسیده ایم به ایستگاه های بعدی...
تو ایستگاه آدما با چمدون بی چمدون...منتظر قطارن..
اینجا آدما تنها یا دوتا دوتا سوار میشن..
اما مسافرای قطار مثه اون کلاغا نیستن اینا دارن از هم فرار میکنن...
اما اون چی هی داشتن به هم نزدیک میشدن...یعنی چی شده...
همه دارن از یه چیزی فرار میکنن...چی؟
اما انگار منم فراری ام ..نمیدونم چه مرگمه..نمیدونم چه دردی دارم...
نکنه دارم از خودم فرار میکنم...از خودم؟
اما بقیه چی اون از چی فرار میکنن ...از خودشون ..از گذشته یا از دیگرون..
مثه اینکه خورشید هم داره فرار میکنه...اما
فراری مداوم و تکراری ...خسته نمیشه؟
اونم مثه آدما یه جا بند نمیشه ، یه خونه ی ثابت نداره ..
شاید اونم گم شده ای داره ..کسی چی میدون؟؟؟؟
.. تیرای برق کنار ریل درست متضاد ما آدما و خورشیده...
آخ چقدر دلم به حالشون میسوزه...
نه نه..دلم به حال خودم میسوزه..
چون تیرا دلشون خوشه که..یه جا ثابتن و از روز تولد تا مرگشون..
یه جا آروم میشینن و با کسی کاری ندارن...
اما من چی از این شهر به اون شهر از این دل به اون دل...
چرا یه جا آروم نمیگیرم..آی خورشید منم با تو همدردم..شاید دردمون...درده...
اما مثه اینکه داریم به ایستگاه آخر میرسیم..
بوق ممتد قطار تو دست باد داره از همه فرار میکنه..
تا اونجایی که دیگه اثری ازش نمونه..
شاید این ریلای موازی هیچ به هم نرسن درست مثه ما آدم ..
چنان از هم فراری هستیم که حتی تو خیابون هم میترسیم با همدیگه برخورد کنیم...
کاش هیچ وقت چیزی به نام ایستگاه آخر نداشتیم..اما میگن باید پیاده شیم..
مثه اینکه دیگه قطار از ما سیر شده و میخواد از ما فرار کنه....
پیاده میشم و پیاد میرم تا برسم به یه جایی اما.....
هنوز دل من تو واگن شماره ۳ ، تو کوپه ی شماره ۷ جا مانده...

|